شیوا بیان- کرونا در کنار تمام ناملایماتی که در جامعه به بار آورده، صحنه هایی اثرگذار و عاطفی نیز از خود به جای گذاشته که از آن جمله می توان به افزایش همدلی انسان ها به یکدیگر علی رغم فاصله گذاری اجتماعی اشاره کرد. یادداشتی که می خوانید خاطره یکی پرستاران بخش کرونا در یکی از بیمارستان های اردبیل است که نظرتان را به خواندن آن جلب می کنیم.

رقیه فرج پور- شیوا بیان: شناسنامه اش ۸۳ سال را نشان می دهد، آرام و متین روی تخت دراز کشیده است، سرم هایش را وصل می کنم. گاهی چشم هایش را باز می کند و نگاه مهربانش ضربان قلبم را افزایش می دهد. چقدر مهربانی و نورانیت و دل پاکی از چهره اش فوران می کند.

با هر نگاهش خدا خدا می کند که نجات پیدا کند و کاری نمی توانم بکنم جز انجام وظیفه پرستاری و دعا به درگاه الهی.

همین چهره مهربانش سبب می شود بدون اینکه کلمه ای بینمان رد و بدل شده باشد، ارتباط قلبی باهاش برقرار کردم. هر ساعت به او سر می زدم تا علایم حیاتی اش را چک کنم. هر ساعت دعا کنان میرم کنارش می ایستم و به چهره معصومش نگاه می کنم، انگار مادربزرگ خودم هست، دلم می خواهد چهره معصومش را ببوسم، اما نمی توانم.

ساعت ۴ صبح بود، حالش نسبتا خوب شده بود، تبسم که می زد، چهره اش زیباتر و جذاب تر و دوست داشتنی تر می شد. مرا که دید، تبسم زیبایی بر لبانش نشست، انگار از کارها و خدماتم راضی است. با حال نیمه خوبش دستش را روی لبانش می برد و بوسه ای به سویم پرتاب می کند.

عقربه های ساعت ۸ صبح را نشان می دهد، شیفت کاریم تمام شده و باید بیمارستان را ترک کنم. به اتاق بستریش می رود، نزدیک تر می شود، با لباس ویژه بخش کرونا و با ماسک و شیلدی که پوشیده ام، چهره ام اصلا مشخص نیست، با خوشحالی از اینکه حالش رو به بهبود است، دستم را بلند می کنم و با لبخندی بای بای می کنم تا به منزل بروم.

انگار حائل ماسک ها و شیلدها کنار رفته است و پیرزن مهربان لبخندم را می بیند. او هم با تبسمی از من خداحافظ می کند.

فردایش شیفت عصر هستم، ساعت ۱۳ که به بیمارستان رسیدم بعد از پوشیدن گان ویژه بخش کرونا و ماسک ها و شیلدها و تحویل گرفتن شیفت در اولین فرصت به او سر می زنم. حالش خوب است و احتمالا امروز از بیمارستان ترخیص شود.

ساعت ۱۶ متصدی ایستگاه پرستاری می گوید که دوست مهربانت دارد ترخیص می شود. می روم به اتاقش، آماده رفتن است. بدرقه اش می کنم تا حیاط بدرقه اش می کنم.

در حیاط می گوید: «گوزل قیزیم، وقتین اولاندا خانه سالمندان دا منه باش وور». انگار آب سردی روی سرم ریختند، به بهانه اینکه در شیفت سرم شلوغ است، خداحافظی کردم؛ به سمت سالن که برگشتم، بغضم ترکید.

  پرینت
شناسه خبر : 2622 | تاریخ انتشار : 28 بهمن 1399 - 21:29 | 11 بازدید | تعداد دیدگاه : ۰ | ارسال توسط :
  • نویسنده : رقیه فرج پور